خرید بک لینک
تاحالا شده حس کنین که جوری دارین زندگی می کنین که انگار مُردین؟ تاحالا شده دلتون نخواد از اتاقتون و یا هر گوشه ی امنی که دارین تکون بخورین چون بیرون رو یه فضای تهوع آور و غیر قابل تحمل می دونین؟ تاحالا شده از معضلات و مسائلی که توی زندگی شخصی و اجتماعیتون هست شدیداً خسته بشین جوری که از حرف زدن راجبشون نه تنها تخلیه نشین بلکه احساس کنین اون دردا دو چندان شدن؟ تاحالا شده حرف زدن و استدلال کردن و تحلیل کردن براتون فرسایش محض بشه؟ جوری که ترجیح بدین حتی از کنار یه آتیش خانمان سوز هم با سکوت رد بشین و برین؟ تاحالا شده هیچکدوم از داشته هاتون به چشمتون نیاد؟ و چه بسا داشته هاتونو مزاحم و سد راه رسی

برچسب: سوالات, نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:23

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

برچسب: دلنوشته, نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:23

چند نفر تو فامیل ما هستن که وقتی میان خونه ی ما و من توی اتاقمم و در اتاقم بسته س میان و در اتاقمو باز می کنن و شروع می کنن به چاق سلامتی. کسی هم نیست به این آدما بگه که کسی که در اتاقش بسته س و توی اتاقشه یا علاقه ای نداره با شما مواجه بشه و یا حوصله ی مواجه شدن با شمارو نداره. توی نظام فکری این آدما چیزی به نام حریم خصوصی وجود نداره گویا...چه برسه به احترام گذاشتن به حریم خصوصی.

شاید من تو اتاقم داشتم سرپا می شاشیدم، شاید داشتم سر کون لخت قِر می دادم...

برچسب: اعلای,فضولی, نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:23

یه رفیق داریم که پسر خیلی خوب، مثبت، اهل مطالعه و دلسوزیه. نسبت به همه ی دوستاش و حتی کل جامعه دلسوز و دغدغه منده و اصولاً دوست داره که به همه کمک کنه. اما مشکلش اینه که زیادی می خواد به همه کمک کنه و زیادی می خواد یه کاری انجام بده... چون هر دفعه می بینیمش داره راجب چندتا طرح پژوهشی و چکیده ی مقاله ای که می خواد شروع کنه حرف می زنه و هم زمان شش هفتا پروژه رو می خواد باهم پیش ببره (جلل خالق!). توی پروژه هاش هم معمولاً سراغ چندتا استاد می ره و همیشه عادتشه که هرکاریو که می خواد بکنه توی بوق و کرنا بکنه. هدفش اینه که کارش توی یه سازمان یا وزارت خونه ازش استفاده بشه. حالا بماند که طرحاش هیچوقت ب

برچسب: علی,خان, نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:23

این منم... نقاشم و فکر می کنم، شک می کنم، نقد می کنم، غر می زنم، احساس می کنم...
این نوشته ها نه دلنوشته س و نه از عاشقانه هاست...
نمی دانم چیستند اما دوست دارم اسمشان را بگذارم "حالنوشت"...
نظراتتان را با گوش جان می شنوم...

برچسب: نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 22:32

مدت ها بود می خواستم درباره ش بنویسم اما دستم نمی رفت که بنویسم...هیچی نمی تونستم بگم. آتنا اولین کودک بی گناه قربانی نیست، مسلماً آخرینش هم نخواهد بود (متاسفانه). این مورد هم مثل همه ی موارد دیگه مدتی سوژه داغ رسانه ها می شه و توی دهن مردم می چرخه و بعد فراموش می شه و می ره... تا این که یه فاجعه

برچسب: نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 22:32

آتنا و این بار بنیتا... چقدر نفرین شده ن این دو اسم مختوم به "آ"...
خودم از مرثیه سرایی خسته م، خودم از این که هر روز صبح چشم باز کنم و با یک خبر ناگوار روح و روانم خراشیده بشه خسته م.
خدایا اگر هستی چرا نسل این اشرف مخلوقاتت رو ور نمی داری؟؟

برچسب: نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 22:32

به قدری این آدم از نظر من فرومایه س که من نخواستم یه پُستم رو برای این خانوم نامحترم هدر بدم. می خواستم سکوت کنم و صبوری کنم و این حرفو نزنم ولی دیدم نمی شه... این روزا همه ی رسانه ها و حتی رسانه های خارجی از این گندی که این خانوم دورو و منافق بار آورده صحبت می کنن. من نه معلم اخلاقم و نه خودمو از

برچسب: نویسنده: سارا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 22:32

صفحه بندی